خرید بک لینک
به نام خدا الآن حس خیلی بهتری دارم، تا قبل. اینکه مدیرعامل سازمان، زیر زنگ خوابیده و سالها آتش نشان بوده و مرحله به مرحله بالاتر رفته و الآن وقتی حرف می زنه، از روی گفته دیگران نیست و خودش کاملاً مطلع جریان هست؛ خیلی رضایت بخشه. بماند که سر پلاسکو، حرف و حدیثهایی براش درست شد و بعد هم تحقیق و تفحص خاصی اتفاق نیفتاد که رفع کامل اتهام بشه. فعلاً که من از عملکرد اخیرش راضی ترم. به نسبت دو رئیس پیشین. ایشالا گره هایی که شهردار معظم به کار آتش نشانها انداخته رو بتونه با مدیریت صحیح، بازکنه و همه رو ممنون خودش کنه. و یادآور می شم که، آتش نشانی تهران، جزو مشاغل سخت محسوب نشد. پی نوشت: مدیرعامل سازمان آتش نشانی علاوه بر مدیریت درست حوادث، باید توان گرفتن حق آتش نشانها رو هم داشته باشه. حقی که هر روز بیش از پیش داره پایمال می شه.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا یه نی نی جدید داریم. همسرم برای اولین بار دایی شد و به نظر من از وقتی بابا شد، ذوق و هیجانش بیشتره. امروز که شیفت هست، فردا باید بریم ببینیمش. و الآن که تو خونه هستم و هنوز ندیدمش، به زن دایی بودن، حس خیلی بهتری دارم تا زن عمو و عمه. نمی دونم چرا. حالا چند وقت دیگه باز می گم، هنوز همین حس رو دارم یا نه. پی نوشت:نوه اول، یاسین جون، کلی ذوق داره. تعدادشون برابر شد. 3-3 مساوی.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا

ما بچه های بلاگفا، برخلاف بلاگی ها، عادت داریم وبلاگی که می خونیم رو زیرو رو کنیم که یه وقت چیزی جا نمونده باشه. ولی بلاگی ها، همون پستی که آخر هست و آپ شده رو به عنوان پست جدید می شناسن و مثلاً تو وبی مثل وب من، کلی پستها به خاطر پشت سر هم گذاشته شدن، مهجور می مونن و خونده نمی شن.


هوووم....


برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

بهه نام خدا

من و همسر با اینکه گوشت خور هستیم. اصلا اهل کله پاچه نیستیم.

صبحانه روز جمعه ای به کله پاچه دعوت شدیم. من و همسر لب نزدیم و یاس سادات تلافی ما رو در آورد. انقدر که به صاحب خونه نرسید...



برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا مادر بزرگ شیرازیم، رنگینک رو اینطوری بهم آموزش دادن که: هسته خرما رو درمیاریم و داخلش مغز گردو می گذاریم و داخل ظرف می چینیم. بعد آرد (ترجیحا سنگکی) رو خوب تفت می دیم و در آخر بهش کمی پودر هل و دارچین و کره و یا روغن اضافه می کنیم به حدی که روون باشه. بعد روی خرماها می ریزیم و با خلال بادام و شکر و دارچین تزئین می کنیم. این بار که درست کردم، داخل روغن، خلال بادام و پسته رو هم اضافه کردم و سرخ که شدن، ریختم رو خرماها و باز با بادوم و پسته و دارچین تزئین کردم. خیلی خیلی خیلی خوشمزه شد. تو کرفس کالری رنگینک رو ننوشته. دونه دونه موادش رو وارد می کنم. آرد. کره. بادام. رطب. گردو.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا

دیشب اولین سالگرد اولین دندان یاس سادات بود.

همون شب عجیب و غریب.

دیشب هم تا پاسی از شب به علت نامعلوم بیدار بودن. نه گذاشتن بخوابیم نه گذاشتن بافتنی ببافیم و نه هیچ دیگر... الان تقریبا تمام دندانهاش در اومدن و دیگه این گزینه از لیست علت و علل خارج شده.




برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا دیشب رفتیم پشت بوم و به قول یاس سادات کلی "الله و تتر (اکبر )" گفتیم. در این ماجرای ساده چند اتفاق خوب و بد نهفته بود. 1. برای اولین بار بود می دیدم که سریال رو قطع کردن و الله و اکبر گذاشتن و بعدش سرودهای انقلابی و تبلیغات، که مردم(کسایی مثل ما) هم به شعارشون برسن هم به سریالشون و هر دو رو با خیال راحت انجام دادن. 2. خوبی تراکم دادن و انبوه سازی این بود که قبلا یه تعداد مشخصی بودیم که شعار می دادیم و الان چندین برابر شده بودیم. 3. و بدی این انبوه سازی هم، صرفا دیدن نورهای آتیش بازی به جای دیدن خودشون بود. بچم هیچی نورافشانی ندید.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا ماشاالله. لا حول و لا قوه الا بلله العلی العظیم. از یادگار به سمت آزادی می رفتیم، داخل جمعیت بودیم، چیزی معلوم نبود. رفتیم روی پل عابر پیاده که به سمت سازمان آتش نشانی بریم، قلبمون هیجان زده شده بود از جمعیت. عکس گرفتم. فیلم گرفتم. اما این شکوه و جبروت رو نمیشد با هیچی نمایش داد. مگر اینکه اونجا می بودی و با چشمهای خودت می دیدی. پی نوشت: جناب رئیس جمهور دستور فرمودن هر کی به اون یکی تعداد مرغهایی که ایشون دستور دادن معدوم بشه رو اعلام کنه. ملت! به عنوان دست آورد بزرگ این 5 سال، باید به 25 با صفرهایی که نمی دونم چقدر بود، مرغ امحاء شده به دستور جناب رئیس جمهور، اشاره کرد. فلانی مچکریم. فلانی مچکریم. فلانی مچکریم.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا الآن دارم به این فکر می کنم که بهترین دوستان من، کسانی بودند که ناجوانمردانه در مورد استعدادها و توانمندیهام نظر دادن و سخن گفتن. این باعث شد که بلاخره همه شون رو کنار بگذارم و بدون توجه به حرفهای منفی شون، زندگیم رو بکنم و به سمت پیشرفت قدم بردارم. حالا در هر زمینه ای که علاقه مندم. و الان وقتی تصور می کنم که اونها بخوان در مورد کارهای امروز من و همسر نظر بدن، جوابم یه نفس عمیق آرام کننده ملایم هست و یک لبخند کوچک ولی عمیق. و نگاهی بدون جواب و پاسخ. چقدر زندگی راحت تره اینطوری. هوووووم. :) پی نوشت: چقدر جواب ندادن کیف میده. چقدر حرف نزدن کیف می ده. چقدر بروز ندادن خود واقعی کیف میده. البته اینجا وبلاگمه. حقمه. ولی خارج از این فضا به سکوت خیلی آرامش بخشی رسیدم. اصلا دیگه دلیلی نمی بینم. :)

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خدا این همایشها هم دیگه شورش رو در آوردن. زندگی نذاشتن واسه مون. یعنی 12 ماه سال رو ازینا گرفتن، همین یک ماهه باید برگزار کنن هی. حالا خوبیش اینه که ماشین نداریم به خاطر اونها خونه نشین بشم. وگرنه کچل کرده بودم همسر بنده خدا رو. پی نوشت: حداقل یه تنوعی تو هدایا بدید لامصبا. 100 تا کیف لب تاب داریم خودش رو نداریم.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 18:13

به نام خداو ختم کلام: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ الم، ذَلِکَ الْکِتَابُ لَا رَیْبَ فِیهِ هُدًى لِلْمُتَّقِینَ

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا

یاس و باباش اون طرف داشتن بازی می کردن. منم در حال شستن خریدهای تره باری بودم. یهو حواسم جمع شد، دیدم دارم با خودم شعر زمزمه می کنم.

...

یه وقت می ری تو گلدون

می پری تو چه اسون

مواظب تو هستم

امان از این پیشی جوون


برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا اوایل که شروع کرده بودم، دوتا حرکت بود که خیلی دوستشون داشتم و همیشه با حسرت به بچه های پیشرفته نگاه می کردم که انجامش می دادن. یکی به خاطر قوی بودن عضلات شکم و دیگری به خاطر انعطاف شدیدشون. اصلا ذهنم رو کرم مانند بودن بچه ها درگیر کرده بود. همش به خودم می گفتم اینها سالهاست دارن میان و چندین شیفت کلاس اومدن. ولی هی به خودم امید می دادم که اگر اونها می تونن منم می تونم. مربی اون حرکتها رو خیلی کم کار می کنه و امروز بعد از شاید 6-7 جلسه، گفت اجرا کنین و اجرا کردم و شد! وای خدایا... مثل اولین باری که تو قسمت عمیق شنا کردم، مثل اولین باری که مربی ایروبیک تو آیینه بهم نگاه کرد و به بچه ها گفت مثل مریم انجام بدید و مثل طعم همه موفقیتهام بعد از کلی ممارست... شیرینی عجیبی داشت. اومدم خونه یه دور با اینکه بدنم سرد شده بود برای همسر جدا نرجس جدا مامان بابا جدا انجام دادم و هر بار بیشتر شاکر خدا شدم. آخیش. یه لبخند عمیق و پت و پهن.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا یک ماه پیش، یه حریق رفتن، وقتی کار تموم شد و تمام دستگاه تنفسی و همچی رو در آورده بودن و شلنگ جمع می کردن، یهو با یه انبوه آتیش دیگه خارج از محیط عملیاتشون مواجه می شن. اینها هم فقط می دوئن آتیش رو جمع کنن و تو اون مکان بالشتها و رختخوابهای الیاف مصنوعی هم آتیش گرفته بوده و دود ناشی از اون، پدرشون رو در میاره تا بلاخره خاموش می شه. تا آخر شب نفس که می کشیدن، از بینی ها و ته حلقشون دوده می اومده. خلاصه اون حریق می گذره، شانس همسر، یه حریق خودروی بد دیگه هم می رن و باز در معرض دود قرار می گیره و از اون موقع دیگه حسابی ریه اش درگیر می شه و مدام سرفه، و تست تنفسی افتضاح، و ارجاع به متخصص ریه. کلی گشتیم و فکر کردیم که برای این تخصص باید پیش چه پزشکی بریم؟ گوش و حلق و بینی یا چی؟ دیگه در تحقیقاتمون متوجه شدیم، متخصصان داخلی، فوق تخصص ریه می گیرن. دکتر خوبی هم پیدا کردیم و امروز همسر رفت و چقدر از تجهیزاتش تعریف کرد و با کلاس بودنش و ... چندتا اسپری تجویز می کنه و وقتی نسخه اش رو دست همسر می داده، به پاش بلند شده و دست داده. همسر می گه به خاطر آتش نشان بودنم احترام گذاشته. اینکه می گن، هرچی درخت پربار تر، افتاده تر، راسته ها! اون وقت اون پزشک عمومی خاص... پی نوشت: 1- چند روز پیش یکی از آتش نشانان زاهدان، با دادن فِیسش به یه مصدوم، خودش دچار عارضه تنفسی و تو بیمارستان ب

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا"برف بازی" دیروز، برای یاس سادات بیشتر حالت "تحمیلی" داشت. انقدر که نگذاشت من و باباش تا ته وجودمون یخ کنیم و خاطره بازی کنیم و کیف کنیم. "بیریم خونه، بیریم خونه" راه انداخت و رفتیم. با برف تو 5 ماهگی هم مواجه شده بود. رفتیم اَمامه و آش داغ خوردیم و عکس گرفتیم ولی راه نمی رفت که پا بگذاره روی بافت خاص برف و بترسه و نخواد که تکون بخوره. امشب که اخبار می دید و ملت برف بازی می کردن، رفت جلو در و هرچی که نرجس در لحظات اول صبح دیروز برای آشنا کردنش با برف رو انجام داده بود رو سریال وار انجام داد. "دست بزن". "ببین، ببین، برف اومده". آخرش هم گفت "سوسرت بتوش"(سویشرت بپوش). کت و کلاه کردیم و رفتیم توی حیاط و راضی نشد و رفتیم توی کوچه و یه عالمه برف ریختیم رو هوا. عین برف شادی "تبلد". یک "برف بازی خود خواسته" که بهش کیف داد کلی. برف امشب سردتر از برف دیروز بود. تا دست می زدی سوز و یخ می رفت داخل مغز استخونت. همه جا یخ. از جلو در خونه نمی شد تکون بخوری. دیگه به یه لیوان چای داغ خونه مامان جون دعوتش کردم و با اشتیاق پذیرفت و رفتیم بالا و تو گرمای خونه مامان ذوب شدیم. الحمدلله علی کل نعمه

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا باید کرفس رو دوباره رو گوشی نصب کنم. خیلی دلم شیرینی خامه ای و باقلوا و بامیه و کیک و نسکافه و مرغ سوخاری و چیپس و این هیولاها رو طلب می کنه، ولی میزان سوزوندن کالریم رو که نگاه می کنم، حیفم میاد بخورمشون. تو فکرم روزهای فرد هم این استخر محل برم، البته یکمی دورتره و باید ماشین ببرم، ولی اینطوری شاید بشه یه کوچولو یه دلمم حال بدم. چقــــــــــــــــدر گشنمه! خوراکی های مضر خوشمزه، دلم می خوادتون.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا ترازوی آشپزخانه، جز برای قنادی و مربا درست کردن، به درد دیگه ایم نمی خورد. الآن ولی خوب شد. از جعبه درش آوردم و گذاشتمش رو کابینت. وزن هرچی می خورم رو ثبت می کنم. اپلیکیشن قدم شمار رو هم فعال کنم دیگه عالی می شه. اتفاق اولیه کار با "کرفس" اینه که یکمی همش گشنمه. که این برام اصلاً اتفاق جدیدی نیست. چون من کلاً سه وعده غذا می خوردم و فقط وقت نهار سیر می شدم و مابقی زمانها، بیش از اندازه نمی خوردم تا سیر بشم. (مثلاً غذا که خوردم و سیر نشدم. دیگه بشقاب دوم رو نمی خورم.) حالا باید یواش یواش دستم بیاد که چی بخورم و چی کار کنم که راحت تر سپری بشه. دیشب یکمی اذیت شدم. مهمونی بودیم و برنامه ریزی نمی تونستم بکنم که با چیا پذیرایی می شیم که کنترل کنم. دل غشه گرفته بودم. درست می شه می دونم. تا وزن نورمال، 3 کیلو راه دارم. پی نوشت:نمی دونستم آدامس هم کالری داره.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا

این کتابی که می خوندم خیلی نچسب بود. تقریبا یک سوم پایانیش یکمی هیجانی شد و بی خود و قابل پیش بینی تموم شد و در مجموع اصلا کیف نداد و باید تندی برم سر کتاب بعدی.

پیشنهاد نمی شود.




برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا جای کلیدش رو جاکلیدی خالی موند. همسر هر وقت می خواد بره بیرون، نبودش رو به خاطر میاره. قدمتش به ابتدای نامزدیمون بر می گشت. با اون بعد از 10 سالی که گواهینامه گرفته بود، رانندگی یاد گرفت. با اون همش تا ساحل رفتیم و برگشتیم. با اون این راه دور تا خونه رو رفتیم و اومدیم. با اون اینهمه مسافرتهای هیجان انگیز و بعضا کاری رو رفتیم. با اون دوتایی رفتیم بیمارستان و سه تایی برگشتیم. هووووم... جاش خالیه. برای ما که خیلی مردونگی کرد. ایشالا برای صاحب جدیدش هم مرد باقی بمونه و فقط تو خوشی ها مرکبشون باشه. پی نوشت: مَردَم با اون که اومد، "آن مرد با اسب سفید آمد" رو ترجمه کرد. ☺

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا برای پتوی جدید، نخ تموم کردم و بعیده باز پیداشون کنم و درست وسط کار موندم. باید برم حسن آباد و الان حدود 10 روزه وقت نکردم. ولی همین یکمی که بافتم رو می اندازم رو پام و کارهام رو انجام می دم گرم می شم. خوب ضخیم و گرمه و خوشگله. کاش نخش پیدا بشه. حیفه!

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:18

به نام خدا "اضطراب جدایی" یاس سادات دو سه هفته ای هست که شروع شده و داره بیشتر میشه. با اینکه خانه دار هستم و اغلب اوقاتم رو باهاش سپری می کنم یا کنارشم و مشغول کارهای خودم، ولی بازم برای 1 ساعت رفتنهای باشگاهم، اشکم رو در میاره. همسر میگه اولش که می خوای بری یکم اذیت می کنه بعد سرش به بازی گرم میشه و دیگه یادش می ره. دلم می سوزه. پی نوشت: همکلاسی می گفت " من جای تو بودم دیگه باشگاه نمی اومدم "...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا نرجس اعتقاد داره، "کتاب خونی" توی یاس پی ریزی شده. چون هر دومون رو در حال مطالعه، زیاد می بینه. دونه دونه کتابهاش رو که زیاد هم نیستند ازم می خواد که بیارم. انتخاب هم می کنه. مثلا اگر "تبلد"(تولدت مبارک) رو بخواد و بهش "پانی" رو بدم قبول نمی کنه. خلاصه کتابها رو دونه دونه میاریم و تند و تند ورق می زنه و من باید با همین سرعت بخونم و تموم کنم و بعد باید بره "سر جاش" و کتاب بعدی بیاد. القرض که دوتا کتاب داشت که هیچ وقت نمی گذاشت ازش سر در بیارم و بعدم من وقت نمی کردم وقتی نیست بخونمشون که تشویقش کنم به خوندنش. امروز که کمدش رو تا خواب بود مرتب کردم، درشون آوردم و وسط آماده کردن وسایل مهمونی نشستم پشت میز و خوندمشون و کیف کردم. اینها هدیه های تولدش بودن که ساجده فرستاده بود. و به تازگی که حسابی کتابخون شده و مفهومش رو می فهمه کاربرد زیاد پیدا کرده. خلاصه که اول صبحی دوتا کتااااب خوندم قشنگ. پیشنهاد می کنم شمام بخونین. اولی رو بیش از دومی پی نوشت: خدایا خدایا خواهش می کنم من جز اینجا دفتر خاطرات دیگه ای ندارم. اینجا رو لا اقل حفظ کن برام. حیف از اون یک سال بلاگفام...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. همسر بود. من و من کنان گفت که پلاسکو غرق آتیشه. فکر می کردم پلاسکوهای پلاستیک فروشی محل، منظورشه. وقتی آدرس درست داد تازه متوجه شدم. البته بازم خیلی مهم نبود برام. تا وقتی که گفت تلویزیون داره نشون میده. و زدم شبکه خبر. و دیدم و تلفن رو قطع کردم. و چند دقیقه بعد ... یک سال گذشت... پی نوشت: امروز هم همسر شیفته. سر حادثه ای که رفته بودن سر ساعت یکی از بچه ها گفته، "پلاسکو ریخت..." سکوت طولانی...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا
با کلی گرفتاری، از بین شاخ و برگ درختها و سیمهای برق، ماه باریک رو بهش نشون دادم و بلاخره دید.
از اون به بعد چشمش به ماه بود که:


"نیفته! "




برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا دارم یه پتوی جدید می بافم. و این یعنی فکر و خیالها رو بباف و گره بزن به این پتوها تا تنت رو گرم کنه نه مغزت رو. این بافتنی هم شده درمانی برای خودش. 1- برام جالب بود که از یک جمله متوسط، نه کوتاه و نه بلند، اینهمه برداشت وجود داشته. از فکرهای مختلف، با روحیات مختلف، و جالبی قضیه اینه که هیچ کدوم برداشت مثبت نداشتن. همگی فاز منفی بهشون متصاعد شده. 2- اون بنده خدایی که با من مشکل داره، ادعاش اینه که "مریم خودش رو برامون می گیره". هرچند که تمام آدمهای دیگه این اعتقاد رو ندارن. یا اینطور ادعا می کنن؟! در این ماجرای حاضر، من تونستم اون بنده خدایی که من رو "خودگیر" تصور می کنه رو بفهمم. ولی کماکان، شماره 1 که نوشتم ذهنم رو درگیر کرده. ایا این فرد خودگیر است و همه با او در این زمینه مشکل دارند، یا او حق دارد اینگونه باشد؟ یا چی؟ 3- در نهایت هم به یک نامه با نوشتن تمام جزئیات فکر کردم، که شاید همین الآن نصف شبی، که سکوت حاکمه و می تونم فکر کنم، بنویسمش. ولی ارسال باشه برای بعد از چشیدن شیرینیها و ته نشین شدنش.

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا کاری به قیاس ندارم. که اگر بخوام مقایسه کنم، هیچی نیستم. ولی در حد خودم هنرهایی دارم. و علاقه مند هنرهای جدیدتر، روشهای جدیدتر، و کلاً ابداعات و این چیزها. وقت انتخاب رشته دبیرستان، با اینکه جز ریاضی مابقی رشته ها رو می شد که برم، رفتم هنرستان. از دبیرستانی بودن متنفر بودم. معلم ریاضی مون که معلم خصوصیم بود، تعجب می کرد که من چطور گیرایی ریاضیم انقدر بالاست ولی تو امتحانات خراب می کنم. (خودم فکر می کنم ازین اختلالات پردازش و این چیزها داشتم و دارم-به هر حال برام مهم نبود که برم و درمانش کنم). خلاصه کامپیوتر هنرستان رو خوندیم و چه بد کردم در حق خودم. ولی گذشت. پلی شد برای رسیدن به هنر. که کارشناسی گرافیک خوندم در آمل. زندگی مجردی و خونه مجردی و کیف کردم دوسال و حض بردم دو سال. و خدا رو شناختم دو سال. و پی م ریخته شد تو این دو سال. تازه فهمیدم کِیف درس خوندن یعنی چی؟ بعدش برگشتم و مشغول به کار شدم. بلافاصله بعد از تحصیل. هر دو مکانی هم که به مدت دو سال کار کردم، جای مهم و پر کار و موفقی بود. کار اولم ریاستی بود و من چقدر در اون موفق بودم و به خاطر منشی وحشی و حقوق کم، ازش اومدم بیرون و تو کار بعدی چقدر اعتماد به نفس ِافزوده شدم افزوده تر شد، وقتی به عنوان صفحه آرا، تو چندتا کتاب اسمم نوشته شد و کیف کردم و اینها هم به پی سی خوردن و من هم از 7 صبح بیدار شدن متنفر شدم و از چ

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا داداش هاش از خجالت آرمان و خانواده ش در اومدن. من اگه جای سارا بودم خیلی آرامش بهم دست می داد. از این طرف، حتی حرف زدن تا این حد لایت رو هم محروم کردم از خودم. راحت نخواهم شد. امروز اول بهمن 96 به این نتیجه رسیدم که نخوام دیگه راحت بشم. با تمام حماقتهاش، ولی بعضی وقتها به سهراب مانندی نیاز دارم... پی نوشت: چرا درست امشب باید این قسمت و این ماجرا باشه؟! چرا همه چیز نمکناک شده امشب؟

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا دیشب آخر شب اومدم نهار امروز رو درست کنم که یوهو دیدم پیاز ندارم. حال نداشتم خودم برم، به یاس نگاه کردم و گفتم: "وای کی میشه بهت بگم برو از مامان جون یه دونه پیاز بگیر بیا!؟ " یه آن یه لامپ تو ذهنم روشن شد. به یاس سادات که در حال بازی بود گفتم : " یاسی، میری از مامان جون یه دونه پیاز بگیری بیای؟" گفت "آله" ذوق کردم. تا دم راه پله بهش یاد دادم که چی بگه. خودش تنهایی رفت بالا و از پایین می شنیدم که میگه بیا بیا. بقیه رو از زبان بابا می گم. مامانم رو برده تو آشپزخونه و یک بند گفته "پیاز. پیاز. پیاز. پیااااز..." بابا تو راهرو ازم پرسیدن "پیاز می خواد؟" گفتم "آره." بعد دوتایی براش ضعف کردیم. با یه پیاز و کلی ذوق اومد پایین. و من کلی خودزنی کردم. حق داشتم. پی نوشت: چند وقتی بود پیغام بر شده بود. "بابا رو بیدار کن". "به بابا بگو بیاد نهار" و ... ولی این یکی خیلی جیگرم رو فشرد. بزرگ شد رفت پی کارش...

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا چندتا عروسک داره. اسمهاشون سارا. آبیکو. ماریو. نی نی. بهار. خرس کوچولو. خرگوش کوچولو و خرگوشه بود. بهار و سارا و نی نی که آدمیزادن، خیلی مورد علاقه اش هستن. مخصوصا سارا که الان بسیار درب و داغون شده. بعد یه مدت هر سه تای اینها اسمشون شده بود سارا. حتی نی نی که پسر هست. الان یهویی اسمشون به فاطمه، تغییر پیدا کرد. و ازم اسم تکتکشون رو پرسید و هر کدوم رو اشتباه گفتم، با تاکید گفت "فاطمه" !!!!

برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

به نام خدا

مبارک آتش نشانها و خانواده هاشون باشه.

بعد از حذف بن های گاه و بی گاهی که می دادن، زحمت کشیدن سختی کار رو هم تصویب نکردن و آتش نشانها اگه زنده بمونن و تو حادثه جونشون رو از دست ندادن و از فشارهای عصبی سکته نکردن، 30 سال خدمت بازنشست خواهند شد.




برچسب: نویسنده: ماهان کمالی تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 15:08

صفحه بندی